![]() |
![]() |
|
| ˙·▪•●ما به مشکی دلخوشیم دو رنگی ها رو بیخیال●•▪·˙ |
|
من می خواهم تکه ای از آسمانم را رنگ کنم تا ثابت کنم همه جا آسمان همین رنگ نیست! به آسمان نگریست.آبی...زیبا... مثل همیشه با چند تکه ابر عظمت آسمان او را به حیرت آورد. برای چند لحظه تمام فکرش را آسمان پر کرد...دوست داشت پرواز کند... چشم هایش را بست خودش را وسط آسمان حس کرد. روی ابرها بالا و پایین می پرید.می خندید... عجب حسی بود...اما فقط یک رویا! با صدای قناری ها به خود آمد دوباره روی همان صندلی چرخدار لعنتی! بغض گلویش را گرفت. پرواز که هیچ او حتی نمی توانست راه رود بدود...بخندد! توی همین فکرها بود که ناگهان یک فرشته ی زیبا را جلوی خودش دید. فرشته گفت:" یک آرزو کن!" زبانش بند آمده بود نمی دانست چه بگوید. مِن و مِن کنان گفت:"می می خواهم پرواز کنم!" فرشته لبخندی زد وسرش را بوسید. توی یک چشم بهم زدن دیگر فرشته را ندید.ولی حس کرد دو تا بال درآورده.به پشتش نگاه کرد. "وااای خدای من!" به کمک بالهایش بلند شد... با کمی ذوق،ترس وتردید بال زد.... و بال زد.... به آسمان رفت!دستش را به ابرها می کشید.دستش از توی ابرها رد می شد!تا به حال فکر می کرد ابرها مثل تشک های نرم و تپل می مانند! و می شود روی آن ها بالا و پایین پرید! آسمان را در آغوش گرفت.خنده اش آسمان را پر کرد.بعد از کلی چرخیدن توی آسمان خسته شد.آروم آروم آمد پایین نشست روی ویلچر!گویی عادت نداشت جای دیگری بنشیند! به آسمان نگاه کرد این بار نه با حسرت با لبخند! آسمان مال او شده بود... چشم هایش را بست ...یک نفس عمیق.... وقتی چشم هایش را باز کرد بال های زیبایش دیگر نبودند! باز به آسمان نگاه کرد.اشکی از چشمانش لغزید زیر لب گفت:"خدا جون متشکرم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 3:3 بعد از ظهر به قلم˙·▪•● عسل●•▪·˙ |
|
|
دلی دارم به وسعت دریا،به وسعت تمام موج های بلندش،به عظمت صخره های ساحلش که سالهاست پاابرجا ایستاده اند در برابر هجوم موج های وحشی وبه تنهایی ماهی قرمز کوچکی در تنگ بلور به مهربانی ابرهای باسخاوت وهیجان کودکان نوپا ودل کوچک من با تمام وسعتش در سینه ام جا شده پر از جنب و جوش در پی حس رهایی مدام خود را به دیوار سینه ام می کوبد عمری است بامن است وهنوز زندانی وکالبد من شاید زندان آه زندان حس تلخ همیشگی دل زندانی من،من زندانی دنیا ودنیا... نمی دانم! نمی دانم اسیر و بازیچه ی کیست؟! خدایش کیست؟ چیست؟ اهل کدام دیار است؟ ولی من خدایم! خدای دلم از دیار نیستی امّا دنیا خدای من نیست خدای من امّا بزرگ خدای من عاشق خدای من اما وسیع،مهربان مثل دلم نمی دانم!نمی دانم! شاید دلم خدای من است به ظاهر اسیر من ولی زندگیم در دست او آری خدای من دلی به وسعت خدای خدایان
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:50 بعد از ظهر به قلم˙·▪•● عسل●•▪·˙ |
|
|
"دل من گرفته زاین جا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟" "همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم" گاهی وقتا یه بغضی که نمی دونی از کجا اوومده!چرا اوومده!واصلا" چی از جون تو می خواد راه گلوتو می گیره! دل منم گرفتهֻֻֻ به قول شاعر منو چشمهای گریون ...منو روزای پاییز!ị! دیگه خسته شدم از همه چی!ị از همه کس!ị از روزای تکراری که تندوتند دنبال هم قطار میشن!ị از کارای تکراری!ị از کتابای تکراری!ị از این زندگی مسخره!لعنتی یا هر چی شما میگین بهش!ị از این همه انرژی مثبت که الکی به خودم می دم!ị از همه چی!ị شاید از زندگی!ị آره از زندگیֻֻֻ کاش میشد قید همه چیزو همه کس رو بزنم برم یه جای دور یه جا که هیشکی نباشه! دوست دارم یه چند وقتی تنها باشم!یه جای ساکت،دنج،دور افتاده که خودم باشم وخودم خدام که هست! مثلا" یه جزیره آره یه جزیره ی خالی و دور و خوش آب وهوا! واسه یه مدتی واسه خودم فقط خودم زندگی کنم نفس بکشم!دغدغه ای نداشته باشم!هیچ چی برام مهم نباشه... بدون یه دنیا آدم که ازت خواسته های جورواجور دارن! و تو هم از اونا یه دنیا خواسته داری!ị به آسمون نگاه کنم به دریا به خورشید به ستاره ها به ماه به خدا!¿به صداشون گوش بدم! یه جورایی دوپینگ کنم وبر گردم!|!|¿ị کاشکی دنیا مثه یه اتوبوس بود اگه خسته میشدی می گفتی آقا پیاده میشم!یه کم واسه خودت می گشتی کیف می کردی!نفس می کشیدی بعد با اتوبوس بعدی ادامه میدادی! نه مثه هواپیما تا مقصد باید تحمل کنی!نمی تونی تو راه پیاده شی! یه فیلم بود تو برنامه کودک میذاشت فکر کنم اسمش ساعت برنالد بود!ị! قصه ی یه پسره به اسم برنالد بود که یه ساعت داشت هر وقت ساعتشو وایمی سوند دنیام وایمیساد!ị¿ همیشه دوست داشتم منم یکی از اون ساعتا داشتم!!ị ولی اون فقط یه فیلم بود دنیا وای نمیسه!ị¿ֻֻֻ شایدم اینجا ته خطه نه وسط راه! شاید وقتشه پیاده شم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 0:51 قبل از ظهر به قلم˙·▪•● عسل●•▪·˙ |
|
|
آب روشنی ست،
سیب نماد مهرورزی، شراب به شادی، سماق طعم زندگی ست، سنجد بذر حیات، سیر نگهبان سفره است، سکه برای ثروت، سنگ نماد گوهر زندگی، سنبل سبزی و طراوت و عطر است، شمع نشان آتش، کتاب دانایی ست. هفت سین ِ ما کوچک است ولی روشن.
سال خوب و خوشی رو برای تک تکتون آرزومندم ... این هفت سینه ما هم عالمیه ها!خیلی قشنگه و خیلی پر مفهوم سال ۱۳۸۷ مبارک! این روزا یکم مهربونتر باشین بد نیست!! لبخند بزنید تا دنیا به روتون بخنده! خوش باشین فعلا" یاحق.. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 3:26 بعد از ظهر به قلم˙·▪•● عسل●•▪·˙ |
|
|
سللاااااااااااااااااااام!
خوبین شما؟ خوشین شما؟ کاروبار خوبه؟ زندگی به کامه؟ منم خوبم!خیلی خوب توپز! آخه از من بعید بود من که دست به سیا سفید نمیزنم!!! ییهویی جو گیر شدم دیگه سال نو داره میرسه دیگه متحول باید شد! خلاصه داریم متحول میشویییییییم! شما هم بشوید بد نیست! هی کنکورم داره هی نزدیک تر و نزدیکتر میشه تا ییهویی بوووووووم بخوره به ما! خوب دیگه فعلنی! دوستون دارم هوارتا! بای بای ناناسا!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 3:59 بعد از ظهر به قلم˙·▪•● عسل●•▪·˙ |
|
|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 9:19 بعد از ظهر به قلم˙·▪•● عسل●•▪·˙ |
|
|
سلام یه تیکه از کتاب شهریار کوچولو اثرآنتوان دوسن تگزوپه ری رو میذارم خیلی قشنگه یه ریزه طولانیه ولی ارزش خوندنو داره حتی ارزش چند بار خوندن رو...من که خیلی دوسش دارم امیدوارم شمام خوشتون بیاد! خوب دیگه پر حرفی نکنم... ...آن وقت بود که سروکله ی روباه پیدا شد. روباه گفت:سلام شهریار کوچولو برگشت امّا کسی را ندید.با وجود این با ادب تمام گفت: سلام. صدا گفت:من اینجام زیر درخت سیب... شهریار کوچولو گفت:کی هستی تو؟عجب خوشگلی! روباه گفت:یک روباهم من. شهریار کوچولو گفت بیا با من بازی کن.نمی دانی چقدر دلم گرفته... روباه گفت:نمی توانم بات بازی کنم.هنوز اهلیم نکرده اند آخر. شهریار کوچولو آهی کشید وگفت:معذرت می خواهم. امّا فکری کرد و پرسید:اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت:تو اهل اینجا نیستی.پی چی می گردی؟ شهریار کوچولو گفت:پی آدم ها می گردم.نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت:آدم ها تفنگ دارند وشکار می کنند.اینش اسباب دلخوری است!امّا مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است.تو پی مرغ می گردی؟ شهریار کوچولو گفت:نه،پی دوست می گردم.اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت:یک چیزی است که پاک فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه کردن است. _ایجاد علاقه کردن؟ روباه گفت:معلوم است.تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صدهزارپسربچه ی دیگر.نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من.من واسه تو یک روباهم مثل صدهزار روباه دیگر.امّا اگر تو منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم.تو واسه من میان همه ی عالم موجودی یگانه می شویمن واسه تو. شهریار کوچولو گفت:کم کم دارد دستگیرم می شود.یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد. روباه گفت:بعید نیست روی این کره ی زمین هزار جور چیز می توان دید. شهریار کوچولو گفت:اوه نه!آن روی کره ی زمین نیست. روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت:رو یک سیاره ی دیگر؟ _آره. _تو آن سیاره شکارچی هم هست؟ _نه. _محشر است!مرغ و ماکیان چطور؟ _نه. روباه آهی کشان گفت:همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است! اما پی حرفش را گرفت وگفت:_زندگی یکنواختی دارم.من مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا.همه ی مرغ ها عین همند همه ی آدم ها هم عین همند.این وضع یک خرده خلقم را تنگ می کند.امّا اگر تو مرا اهلی کنی انگار زندگیم را چراغانی کرده باشی.آن وقت صدای پائی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند،صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت سوراخ قایم بشوم امّا صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم می کشد بیرون.تازه،نگاه کن آن جا آن گندمزار را می بینی؟برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ایست.پس گندمزار مرا یاد چیزی نمی اندازد.اسباب تاسف است. امّا تو موهات رنگ طلاست.پس وقتی اهلیم کنی محشر می شود!گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که در گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد.آن وقت گفت: اگر دلت می خواهد منو اهلی کن! شهریار کوچولو جواب داد:دلم که می خواهد،اما وقت چندانی ندارم.باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم. روباه گفت:آدم می تواند فقط از چیزهایی که اهلی می کند سر درآرد.انسان ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند.همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند.امّا چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست...تو اگر دوست می خواهی خوب منو اهلی کن! شهریار کوچولو پرسید:راهش چیست؟ روباه جواب داد:بایدخیلی خیلی حوصله کنی.اولش یک خرده دورتر از من،می گیری این جوری میان علف ها می نشینی.من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی،چون تقصیر همه ی سوءتفاهم ها زیرسر زبان است.عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی. فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد. روباه گفت:کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی.اگر مثلا"سر ساعت چهار بیایی من از ساعت سه تودلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برودبیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم.ساعت چهار که شد دلم بنا می کند به شور زدن و نگران شدن.آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم!اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟...هر چیزی برای خودش قاعده ای دارد. شهریار کوچولو گفت:قاعده یعنی چه؟ روباه گفت:این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطره ها رفته.این همانچیزی است که باعث می شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند.مثلا"شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است کهکه پنجشنبه ها را با دخترهای ده می روند رقص.پس پنجشنبه ها برّه کشان من است:برای خودم گردش کنان می روم تا دم موستان.حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رقصیدند همه ی روزها شبیه هم می شد و من بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم. به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد. لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت:آخ!نمی توانم جلو اشکم را بگیرم. شهریار کوچولو گفت:تقصیر خودت است.من که بدت را نمی خواستم،خودت خواستی اهلیت کنم. روباه گفت:همین طور است. شهریار کوچولو گفت:آخر اشکت دارد سرازیر می شود! روباه گفت:همین طور است. _پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته. روباه گفت:چرا واسه خاطر رنگ گندم. بعد گفت:برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گل خودت تو عالم تک است.برگشتنا"با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به ات می گویم. شهریارکوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آن ها گفت:شما سر سوزنی به گل من نمی مانید و هنوزهیچی نیستند.نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را.درست همان جوری هستید که روباه من بود:روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر.او را دوست خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تک است. گل ها حسابی از رو رفتند. شهریار کوچولو دوباره درآمد که:خوشگلید امّا خالی هستید.برایتان نمی شود مرد.گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بیند مثل شما.اما او به تنهایی از همه ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام،چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام،چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام(جز دوسه تایی که می بایست شب پره بشود)،چون فقط اوست که پای گله گذاری ها یا خودنمایی ها و حتی گاهی پای بغ کردن وهیچی نگفتن هاش نشسته ام،چون که او گل من است. وبرگشت پیش روباه. گفت:خدانگهدار! روباه گفت:خدانگهدار!واما رازی که گفتم خیلی ساده است:جز با دل هیچی را نمی شود دید.نهاد وگوهر را چشم سر نمی بیند. شهریار کوچولو برای اینکه یادش بماند تکرار کرد: جز با دل هیچی را نمی شود دید.نهاد وگوهر را چشم سر نمی بیند.
__ارزش گل تو به قدر عمری است که پایش صرف کرده ای. شهریار کوچولو برای اینکه یادش بماند تکرار کرد: ارزش گل تو به قدر عمری است که پایش صرف کرده ای. روباه گفت:انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموش کنی.تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی.تو مسئول گلتی... شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:من مسئول گلمم
یا حق! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 5:30 بعد از ظهر به قلم˙·▪•● عسل●•▪·˙ |
|
|
زمینیان حکم مرگ برایش صادر کرده بودند.جرمش این بود که قانون های مکتوب آن ها را به هم زده بود.از نظر خاکی ها او دیگر حق زندگی کردن را نداشت. گوشه یک سلول تاریک، تمام آرزویش دیدن دوباره ی خورشید بود...شمارش معکوس مرگ را چند روزی بود که آغاز کرده بود...12...11...10..9،8 روز دیگر در این دنیای خاکی نفس می کشید.هشت روز زندگی...ثانیه ها برایش خفه کننده بود و فکر می کرد شاید...شاید اگر... کلماتی بودند که مدام از پس ذهنش می گذشت امّا دیگر فایده ای نداشت.شمارش معکوس مرگ برایش آغاز شده بود و او هیچ نمی توانست انجام دهد...به چوبه ی دار خیره شده بود...خورشید هنوز در نیامده بود گویی باید آرزوی دیدن خورشید را تا ابد در دل می داشت.طناب را در گردنش انداختند.با خود می اندیشید دیگر تمام شده...اشکی بی حواس روی گونه هایش لغزید.چشم هایش را بستند...خواست باز بمانند! می خواست تا آخرین ثانیه زندگی را ببیند. ولی دیگر هیچ نمی شنید...زندگی کوتاه 18 ساله اش از مقابل چشمانش می گذشت...تازه یادش آمد...امروز تولدش بود...این روزها آنقدر به مرگ اندیشیده بود که تولد را فراموش کرده بود.امروز هجده ساله می شد..."کاش هیچ وقت 18 ساله نمی شدم...کاش هیچ وقت به دنیا نمی آمدم..."...بی گناهی در چشمان درشتش موج می زد...پاهایش آویزان شد.فریاد زد:"من بی گناهم" ولی گویی کسی حرفش را نمی شنید...3...2..1...پایان! خدمت دوستای گلم عرض کنم که فعلنا این ورا پیدام نمی شه بدبختی و کنکور واین حرفا دیگه!سال نو میلادی مبارک باشه!دعا کنین برام امتحانام و کنکور رو خوب بدم مخصوصا" کنکور جان عزیز! به یادتان هستیم به یادمان باشید!>>>اینم از گاج!! همتون رو دوست دارم بای بای! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:44 بعد از ظهر به قلم˙·▪•● عسل●•▪·˙ |
|
به آخر خط رسیدم این دیگه حاشا نداره
به حرمت جاده قسم به مردم ساده قسم به عاشقی که دلش رو به یک غزل داده قسم قسم به زخم کهنه ام به نفس بریده ام تو گرگ ومیش جاده ها به انتها رسیده ام
از تو گذشتم چون نمی تونم ببینم اشک تو از تو گذشتم چون نمی تونم بمونم پیش تو از تو گذشتم چون نمی تونم بمونم پای تو از تو گذشتم چون نمی خواستم بشم مدیون تو... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 4:10 بعد از ظهر به قلم˙·▪•● عسل●•▪·˙ |
|
|
روزها بود که گم شده بودم یا شاید هم گم کرده بودم! راه رها شدن از فریادهای درونم رو، اینجا که رسیدم رودخونه بود و درخت، کوه و پرنده، ساز و آواز... امّا کسی نبود! یک هم راز،یک هم درد... ساز داشتن امّا کسی نوای دل مرا نمی نواخت... گم کرده بودم همه ی چیزهای خوب را... نغمه ی دلم خاموش شده بود و... |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 11:2 بعد از ظهر به قلم˙·▪•● عسل●•▪·˙ |
|
|
یادش بخیر اون قدیما... وقتی بچه بودیم.پر از صداقت،پرازشادی،پرازهیجان،کنجکاوی دلخوشیمون چندتامداد رنگی بود.بزرگترین هدیمون یه نقاشی که با تمام وجود روی یه کاغذسفید دفتر نقاشی می کشیدیم. عاشق قصه های مادربزرگ بودیم.بعضی وقتا تو خوابامون پرنسس و سیندرلا سرک می کشیدن.چقدرمعصومانه می خوابیدیم.بدون هیچ غصه ای،بدون هیچ غمی...
عروسکامون دنیامون بودن...واسه تک تکشون اسم میذاشتیم.توخاله بازی مامان عروسکامون می شدیم.دنیامون رنگیه رنگی بود.ظلم و غم وسیاهی توی رویاهای شبونمون راهی نداشت. قلبمون به سفیدی کاغذهای دفترنقاشی بود.چقدر قشنگ با خدامون رازونیاز می کردیم...آرزوهامون چقدر ناز بودن...
گاهی وقتاهم شیطونی می کردیم!گیر میدادیم من اینو می خوام من اونو می خوام!و مامان بابا رو زجر میدادیم! همون ایرادامون هم شیرین بود... حرف دل وزبونمون یکی بود...اصلا" نمی دونستیم ریاودروغ چه رنگیه.هیچ وقت تو نقاشیامون رنگ دروغ نبود...رنگ ریا نبود... کم کم بزرگ شدیم...کم کم راه و رسم آدم بزرگا رو یاد گرفتیم.دیگه شبا برای عروسکامون لالایی نمیگیم دیگه نقاشی ها برامون بی اهمیت شده...چند سالی میشه مدادرنگ دست نگرفتیم...چند سالی میسه قایم نشدیم تا کسی پیدامون کنه... آره خیلی وقته بچگیامون یادمون رفته... اون دنیای رنگی چند وقتی میشه که سیاه سفید شده... دلم هوای بچگی هامو کرده...دلم می خواد به اون روزای رنگی برگردم... چقدر حیف که بچگیمون اینقدر کوتاهه.اینقدر زود از یادمون می ره.اون فکرای عجیب غریبمون اون سوالهای کنجکاوانمون که همه رو عاصی کرده بود...اون کارهایی که الان هر وقت یادمون می یاد کلی میخندیم...اون صداقت ،اون دنیای پاک ومعصومانه... کم کم رنگ صداقت از دفتر نقاشیامون پاک شد... کم کم هممون قصه ی چوپان دروغگو رو از بر شدیم... باز باران با ترانه...چقدر دلم برای کتاب فارسی هام تنگ شده... کم کم کتاب فارسی هام عوض شدن... هممون خیلی وقته قصه های بچگی رو فراموش کردیم...تو این روزگار سرگرم قصه های آدم بزرگا شدیم... زندگی مثل بچه ها خیلی شیرینه.خیلی دوست داشتنیه.گاهی وقتا یادی از اون زمان ها کنیم...بدنیست گاهی وقتا با مداد رنگی هامون دنیامون رو رنگ کنیم...بد نیست گاهی وقتا با ساز دهنیمون آهنگ صداقت بزنیم...بد نیست گاهی وقتا یه سر به آلبوم عکس بچگیامون بزنیم...خیلی چیزا رو یادمون میاره...بد نیست...
ღ★ღیا حق... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:53 بعد از ظهر به قلم˙·▪•● عسل●•▪·˙ |
|
|
آسمان بغض کرده بود.دلش عجیب گرفته بود.از پشت پنجره ی اتاقش آسمان را می نگریست.آسمان غروب گویی آسمان دل او بود.گویی هر چه غم در دنیا بود در دلش لانه کرده بود.دل کوچکش تاب این همه غصه را نداشت.به گذشته می اندیشید به روزهایی که چه زود گذشتند و چقدر زود دیر شد...و چقدر زود غم جای شادی را گرفت.دلش می خواست گریه کند.اشک در چشمانش حلقه زده بود ولی... نمی توانست هق هق گریه هایش را به باد بسپارد. خودش هم نمی دانست چرا؟ چرا این همه غمگین است.زمزمه های دلش را میشنید اما نمی خواست باور کند نمی توانست باور کند.یعنی تمام خواسته هایش تمام خیالاتش همه و همه فقط یک خیال یک آرزوی دست نیافتنی بوده؟یک محال؟؟ همیشه فکر میکرد محال وجود ندارد...محال زاده ی تفکر خود آدمیست ولی... شاید گاهی اوقات خودمان محالات را به وجود می آوریم... شاید بعضی وقتها خودمان اشتباه می کنیمو آرزوهایمان را که روبه روی ماست را محال می کنیم.از آن ها دور می شویم... شاید ما خوشبختی را باور نداریم و خوشبختی همانیست که حال داریم... پس چرا همیشه در جستجو،در کنکاش خوشبختی هستیم؟ شاید هر چه حال داریم همان خوشبختی است که در گذشته می پنداشتیم... بعضی ها خیلی خوشبختند چون خوشبختی را باور دارند.خوشبختی را می شناسند ولی او با خوشبختی بیگانه بود.وقتی به او رسید باورش نکرد...از او دور شد و از دستش داد.حالا تا آخرین نفس تا همیشه باید در جستجوی خوشبختی باشد.غافل از آنکه خوشبختی آنی بود که تنهایش گذاشت... آنی بود که رهایش کرده بود اگر چه نمی خواست...حال گریه انیس لحظه هایش بود و تنهایی هم صحبت فردایش...بغض آسمان شکست...باران به شیشه می زد...
عسل گفته ها::::::::::::::::
همتون رو دوست دارم... حق نگهدارتون! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 2:59 بعد از ظهر به قلم˙·▪•● عسل●•▪·˙ |
|
|
صورتک بر چهره اش بود.هیچ کس او را از پشت نقاب نمی شناخت.همه فکر می کردند او صورتک است.وقتی غمگین بود صورتک لبخند می زد وقتی می خندید صورتک حتی لبخندی به لب نداشت،وقتی می گریست صورتک می خندید... هیچ کس حتی گمان نمی برد که او صورتک است و این نقاب قدیمی را همیشه به چهره دارد... بعضی وقتا خودش هم خودش را فراموش می کرد...گویی در این سالها خودش نیز صورتک را باور کرده بود.هر روز صبح صورتک را به چهره می زد و شب هنگام بر می داشت.فقط در خواب های معصومانه ی شبانه اش خودش بود ولی بعضی وقتها صورتک در خواب هایش هم می آمد... دیگر خسته شده بود.از این بازی قدیمی...می خواست بدون صورتک بیرون رود می خواست خودش باشد.می خواست همه او را بشناسند نه صورتک را!صورتک را برداشت...حالا دیگر خودش بود.. ولی... نمی توانست باور کند... به هر که می نگریست صورتک بر چهره داشت... نمی دانست باید چه کار کند فقط سرش را به سوی آسمان گرفت و فریاد زد... خدایا،کاری کن همه ی صورتک ها از بین برود...
برد و باخت را مي شناسيم؟؟؟ آشنايم با شعور؟ وجدايم با غم؟ يا غرق در غرور؟ چيزي در ماست روز وشب كه آرام نداريم...چيزي از جنس جستجو...چيزي مثل خيال يك آرزو...
لحظه هاست كه انسان را فرسوده و خسته از زندگاني مي كند لحظه هاست كه عمر ما را به پايان مي رساند و لحظه هاست كه انسان را فريب مي دهد بياييد از پس لحظه ها بگريزيم به اميد لحظه ي بعدي زندگي نكنيم اينگونه بينديشيم كه گويي لحظه ي بعدي پس راه ما نيست و از همين لحظه لذت ببريم نه به اميد لحظه ي بعدي... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:12 بعد از ظهر به قلم˙·▪•● عسل●•▪·˙ |
|
|
سلام سلام سلام هزارتا سلام واسه تو با طعم های پرتقال،آلبالو،هلو... آه ای زندگ منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم همه ذرات جسم خاکی من از تو،ای شعر گرم،در سوزند آسمان های صاف را مانند که لبالب زباده ی روزند با هزاران جوانه می خواند بوته نسترن سرود ترا هر نسیمی که می وزد در باغ می رساند به او درود ترا من ترا جستجو کردم نه در آن خواب های رویایی در دو دست تو سخت کاویدم پر شدم،پر شدم،ززیبایی پر شدم از ترانه های سیاه پر شدم از ترانه های سپید از هزاران شراره های نیاز از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها که من با خشم به تو چون دشمنی نظر کردم پوچ پنداشتم فریب ترا زتو ماندم،ترا هدر کردم غافل از آنکه تو بجائی و من همچو آبی روان که در گذرم گمشده در غبار شوم زوال رو تاریکی مرگ می سپرم آه ای زندگی من آینه ام از تو چشم پر از نگاه شود ور نه گر مرگ بنگرد در من روی آئینه ام سیاه شود عاشقم،عاشق ستاره ی صبح عاشق ابرهای سرگردان عاشق روزهای بارانی عاشق هر چه نام تست برآن می مکم با وجود تشنه ی خویش خون سوزان لحظه های ترا آنچنان از تو کام میگیرم تا به خشم اورم خدای ترا من این شعر رو خیلی دوست دارم... آه ای زندگی...منم که هنوز... با همه پوچی از تو لبریزم... هی school هم که داره باز میشه... دیگه باید حسابی بریم سر درس و مشقمون!!! آخی سال آخر دبیرستان! سعی می کنم واقعا" ازش استفاده ببرم... پر از خاطره هست این سال ها شما هم سعی کنین از تمام لحظه ها استفاده ببرین... شاد و خرم باشین!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 3:33 بعد از ظهر به قلم˙·▪•● عسل●•▪·˙ |
|
|
صفحه نخست من وشماها آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلاااااام دوست گلم!ஜ♥ღ☆ஜخوش اوومدی صفا آووردی!کلبه ی درویشی ما رو منور کردی بابا ایول تو دیگه کی هستی!!ღ☆ஜஜقربونت برم خودت گلی چرا زحمت کشیدی!یاسا تو بذار تو سبد می سی!خوش بگذره☆ღ
|
| پیوندهای روزانه |
|
جبران خلیل جبران احمد شاملو سهراب سپهری دیوان اشعار فروغ فرخزاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطرات متن ادبی |
|
RSS
|